نود سالگی

خرید بک لینک

کتاب "روسپیان سودا زده ی من" اثر گابریل گارسیا مارکز را می خواندم. کتاب از شب تولد نود سالگی پیرمردی شروع می شود که به عنوان هدیه ی شب تولد می خواهد دختر باکره ای را به خودش هدیه دهد. و من که حالا فقط روایتگر هستم از گفتن این جمله شرم ام می آید و یا نمی دانم, باعث عصبانیتم است. که مردها زنها را به خودشان هدیه می دهند. درست مثل یک شی!!

خواندن بخش های ابتدایی کتاب حس بدی داشت. در نقد و بررسی کتاب که قبل از تهیه ی کتاب خوانده بودم آمده بود که نوع جدیدی از عشق را کشف خواهید کرد. وقتی به صفحه بیست و هفتم کتاب رسیدم از خودم می پرسیدم که: عشق را از یک پیرمرد 90 ساله ی مجردی باید بیاموزم که با کسی همبستر نمی شد مگر اینکه بهایش را بپردازد؟ پیرمردی که لیست بلند بالایی از زنانی که با آنها بوده تهیه کرده بود طوری که انگار افتخاری باشد برایش؟

گابریل گارسیا مارکز حتما حرفی در دل این رمان روان و البته دریده و بی پرده اش دارد. حرفی که من تا صفحه بیست و هفتم کتاب به آن نرسیدم. تنها چیزی که توجهم را جلب کرد دنیای نود سالگی بود. طوری که با خودم بگویم پس نود سالگی این! و بعد از خودم بپرسم نود سالگی اینجا با نود سالگی در جغرافیایی که مارکز روایتگر آن بود چقدر می توانست متفاوت باشد؟ همان قدر که آن فرهنگ و جغرافیا با من نا مانوس بود می توانست در نود ساله های اینجا و آنجا تفاوت وجود داشته باشد. و حتی در فاحشه های این جا و آنجا!

نمی دانم ادامه کتاب را خواهم خواند یا نه. نمی دانم دلم می خواهد توصیف اندام برهنه دختران باکره ای را از زبان پیرمردی نود ساله بشنوم تا بلاخره بفهمم مارکز حرف اش چیست (همان حرفی که بیشتر اوقات حساب است)؟ تنها چیزی که می دانم این است که کتاب را بستم چون دلم می خواست بالا بیارم پیرمرد خبرنگار لاغر اندامی را که تازه گی ها نود ساله شده بود...

در راه...

ما را در سایت در راه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: سه شنبه 7 اسفند 1397 ساعت: 3:59

صفحه بندی