تو خیابونای شهر که قدم میزنم از خودم میپرسم: این بهار نود و هشتِ? همون بهاری که چشم به راهاش بودیم? بهاری که قرار بود صدای کجاوههای شادیش گوش مردم ترکمن صحرا رو پر کنه. شهر کوچیکم پر بشه از پلاکهای نا آشنا و ترافیکی دوست داشتنی...
قطعا این بهاری نبود که انتظارش رو میکشیدیم. نود و هشت با یک اتفاق ساده شروع شد. اتفاق سادهی زیبایی که، پیامد زیبایی نداشت.
اینجا ترکمن صحراست. سرزمین مردم پاک و بی آلایش. مردمی از جنس قناعت و سخت کوشی. مردمی با دستهای پینه بسته و صورتهای آفتاب سوخته. اینجا ترکمن صحراست. سرزمین لباسها و چارقدهای رنگ به رنگ. اینجا ترکمن صحراست. ترکمن صحرایی که اینروزها غرق در آب و گِل و نگرانیهای کوچیک و بزرگه...
نمیخوام از سیل بنویسم. شاید چون خستهام. ما اینجا، همه خستهایم. خستهایم از صدای پای آب، اخبار ناخوشایند، خسته از دلهره، خسته از بی عدالتی....
می خوام بنویسم این روزها هم میگذره. صحرای من دوباره به روزهای خوباش بر میگرده. ایمان دارم. باور دارم....
ما دوباره حالمون خوب میشه. بهار نود و هشت خوب شروع نشد. ولی کی فردا رو دیده? کی می دونه فردا چی پیش میاد? مگه سحر بعد از تاریکترین لحظات شب بیرون نمیاد? مگه خدا نگفته بعد از هر سختی آسونی هست? مگه تاکید نکرده بعد از هر سختی آسونی هست?
من ایمان دارم روزهای خوبی پیش روی ماست. من می دونم که باز میشه این دَر، صبح میشه شب....
ما را در سایت در راه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 57