کوری

خرید بک لینک
چشمهامو میبندم. دستمرو به آینه میکشم. این باید تصویر من باشه. برمیگردم و سعی میکنم چند قدم بردارم. احساس میکنم تعادلمرو از دست دادم. با هر قدم، احساس میکنم یک دیوار بزرگ روبروم قرار داره، در صورتیکه میدونم تا دیوار فاصله زیادی مونده...

سعی میکنم اشیای داخل اتاقرو پیدا کنم. به سمت کتابها میرم. یک کتاب برمیدارم. لمس میکنم. سنگین و حجیم. این باید کتاب پایگاه داده باشه. حالا کتاب بعدی.... کتاب بعدی بزرگتره. درست مثل کتاب قبل سنگین. میتونم با لمس کردن متوجه بشم کتاب، کهنه و پارهست. پس این باید کتاب زبانام باشه.

دستم رو بلند میکنم و از سبد روبروی آینه به تصادف چیزی برمیدارم. یک رژ لب!کار سخت شد. نمیتونم حدس بزنم چه رنگیه.

من چهار یا شاید پنج دقیقهست که نابینام. چشمهام بستهست و جز سیاهی چیزی حس نمیکنم. در عرض چهار دقیقه، یک مشکل غیرقابل حل کشف کردم. چطور باید رنگ رژلبم رو تشخیص بدم?! و ناخودآگاه به این فکر میکنم، اگه قرار باشه کور باشم، چه فرقی میکنه چه رنگی باشه.

دلم نمیخواد این بازی رو ادامه بدم. چشمهامو باز میکنم و نور مثل یک آبشار از پنجره بزرگ اتاق، روشنتر از همیشه به چشهام وارد میشه. نمی دونم شاید هم نورِ که از چشم آدم خارج میشه!

«کوری» میخونم. داستان تلخ کوری. داستان تلخ به یکباره ندیدن. دربارهاش فکر نکرده بودم. ولی این روزها زیاد دربارهاش فکر میکنم. همینطور که تو خیابون تمیز و خلوت شهر قدم میزنم، شخصیتهای کتابام رو تصور میکنم. در حالیکه لباسهای به غایت چرک و بد بو به تن دارن، از قرنطینه اجباری آزاد شدن. مردی که اول کور شده بود، همسرش، پیرمرد یک چشم، پسر بچهی لوچ، دختری که عینک دودی میزنه و در نهایت دکتر و زناش....

کمی دچار یاس شدم. شاید نویسنده نباید به یکباره این حجم از بدبختی و فلاکت رو به خورد خواننده بیجاره میداد. باید احتمال میداد شاید خواننده یک دختر نازک نارنجیه که هیچ وقت به کوری فکر نکرده بود. دختری که حتا از تصور کف راهروهای قرنطینه اجباری و وضعیت حیاط تیمارستان، دچار حالت تهوع میشه!

به بچههای داخل پارک دست تکون میدم. سخت مشغول بازی و فریاد کشیدن ان هستن. برای کار دومشون دلیلی پیدا نمیکنم. شاید فریاد کشیدن کنار بازی خیلی میچسبه. مثل ماست موسیر کنار چیپس. یا سس کنار ساندویچ.

بلاخره یکی از بچهها برام دست تکون میده. درست مثل برف پاکنی که زیر یک بارون شدید کار میکنه. خوشحال میشم. با خودم فکر میکنم، چه جالب! اون میبینه!

در راه...

ما را در سایت در راه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 6:52

صفحه بندی