آرون در اوج نا امیدی می گوید :
این من ام. خودم انتخابش کرد ام. همه چیز را خودم انتخاب کردم. این تخته سنگ در تمام زندگی ام منتظر من بوده. در تمام طول عمر اش. حتی زمانی که یه تکه شهاب سنگ آسمانی بوده. میلیون ها میلیون سال قبل، آن بالا، در فضا منتظر بود که بیاید اینجا. دقیقا به همین جا. من در تمام زندگیم در حال حرکت به سمت این تخته سنگ بودم. از آن لحظه ای که به دنیا آمدم، هر نفسی که کشیدم، هر حرکتی که کردم من را به این شکاف روی سطح زمین هدایت می کرده...
من هم گاهی همه چیز را گردن سر نوشت می اندازم. تمام بار اندوه سرکشی که در وجودم است. تمام مشکلات ریز و درشت و سنگ ریزه های در مسیر حرکتم را...
حتی غباری که بر جسمم فرو می نشیند را از سرنوشت می بینم. دیر رسیدن به تاکسی را ... حتی اینکه سر عت حرکت اتومیبلی با سرعت حرکت من آنقدر همانگ شده تا من آن پیاده ای باشم که هدف اصابت آب چرکین روی کف خیابان بشوم. یا همین که فقط سه ثانیه دیر می رسم و شیر روی اجاق گاز سر می رود...
اما همین که پرده بد بینی از چشمانم می افتد. همین که هورمون های بدن ام بالانس می شود. همین که دنیا و آدها و اتفاقات و حتی خودم را بهتر می بینم و بهتر می اندیشم. من می شوم قهرمان آرون! من می شوم آرون آخر های فیلم. می شوم آرون مغرور.
اما دیگر نه آن غرور کاذب. غروری از سر صلابت. آرون مغرور با صلابت می گوید:
آرون! به خودت بیا!
تو همه ی اینها را انتخاب کردی
تو مسئول همه ی چیز هایی هستی که برای ات اتفاق افتاده...
بله! من مسئول همه چیز هایی هستم که برایم اتفاق افتاده. من مسئول همه ی مشکلات ام هستم. مسئول همه شکست ها... افتادن ها...یا هر تجربه و احساس بد.
من خودم را می پذیرم. من همین منه نا کامل را می پذیرم و این اولین قدم من در راه رسیدن به بلوغ است.
در راه...ما را در سایت در راه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 45