هیچ وقت سراغ قالب با زمینه تیره نرفتم. از همون قالبهای مشکی که پر از حرفهای سوزناک و عاشقانه ست. امشب به این موضوع فکر می کردم که چطور این یک مورد از کارهای نوجوونی از قلم افتاد؟
یه سری از کارها مخصوص دوره نوجوونیه. اصلا مزه اش به همینه که تو چهارده پونزده سالگی انجامشون داده باشی. بعدش از دهن می افته. بعدش حتی اگه بخوایی هم نمی تونی انجامشون بدی. مثل همین وبلاگ عاشقانه با تم مشکی ساختن ها. الان پشیمونم از این که چرا این یکی رو انجام ندادم. بعد از این هم نمی تونم انجام اش بدم. این دستها و انگشتها شاید بتونن یک قالب سیاه رو جایگزین یک قالب روشن بکنن ولی می دونم که نمی تونن حرف از عشق و سوز دل و غم فراق و چیزهای دیگ بنویسن. این اون چیزیه که تو نوجوونی موند.
تو روزهای سیزده چهارده سالگی تو یک گروه دوستی پنج نفره بودیم. وقتی به اون روها فکر می کنم به قدرت زمان ایمان میارم. زمان چیزی که با دست لمس نمیشه چیزی که با چشم دیده نمیشه اما با ابزار مکانیکی می تونی اندازه اش بگیری. واقعا عجیب نیست؟ زمان مفهومی که صورت ات رو تغییر میده سیرت ات رو تغییر میده روابط ات رو تغییر میده و جریان زندگیت رو...
اگه پای زمان در میان نبود و چهارده ساله بودم می تونستم یک وبلاگ عاشقانه با تم مشکی بسازم. می تونستم دنیارو سخت نگیرم و بدون اینکه عاشق باشم عاشقانه بنویسم. کاری که تو اون گروه دوستی پنج نفره انجام می دادم. ما پنج نفر دنیاهای متفاوتی داشتیم. دنیاهای متفاوتی که تفاوت اش باعث جدایی و دوری ما نمی شد. اما باز هم زمان... زمان دلهای مارو تغییر داد...
اون روزها تو جمع پنج نفره ما دختری بود که خط خوبی نداشت. ذوق خوبی برای نوشتن نداشت. اما عاشق بود. الان موقع نوشتن این کلمه ها می خوام چهارده ساله باشم. می خوام خیلی راحت برچسب عاشقی روی همکلاسیم بزنم. نمی خوام به فلسفه اینکه واقعا عشق چیه فکر کنم. درست مثل اون روزها...
دختر عاشق جمع ما نمی تونست نامه های عاشقانه بنویسه. اون روزها موبایلی در کار نبود. تلگرام و اینستا و فیس بوکی در کار نبود. فکر می کنم یکی دو سال بعد از اون بود که کم کم کلمه ای به اسم اینترنت به سر زبونها می افتاد. فکر می کنم سه سال بعد از اون روزها بود که بعد از دقیقه ها انتظار و شنیدن صداهای عجیب و غریب خطوط تلفن سایت گوگل باز می شد. و ما فقط گوگل رو می شناختیم!
خلاصه دختر عاشق جمع ما احتیاج به کمک داشت. دختر خوش خط جمع ما می تونست کمک اش کنه. و من... من می تونستم بدون اینکه به فلسفه عشق فکر کنم عاشقانه بنویسم. یک صفحه؟ دو صفحه؟ جدایی؟ فراق؟ وصال؟ هیچ فرقی نمی کرد. می تونستم بنویسم. تو اون دفتر قشنگی که تو جمع پنج نفره ما مشترک بود. پنج شنبه ها... اون دو ساعت بیکاری قبل از زنگ ورزش. دلم می خواد به اون روزها برگردم. به روزهای پر کردن اون دفتر عروسکی مشترک بین جمع ما. اون دفتر وبلاگ با تم مشکی من بود. همون دفتر عروسکی که یک روز افتاد دست ناظم بد اخلاق مدرسه. دفتری که جلوی چشم ام پر پر شد و با حرص زیاد راهی سطل زباله شد. همون روزی که با بی تفاوتی به اون صحنه نگاه می کردم و فکر می کردم مهم نیست چون می تونم دوباره بنویسم. ولی سخت اشتباه می کردم...
چیزی به اسم دوباره وجود نداره. من چهارده ساله نیستم. سیزده چهارده سالگی یک بار بود و چیزی به اسم زمان اون رو با خودش برد. دنیای سرسری فکر کردن ها شلوغ کاری هارو برد. الان وسط بیست و چند سالگی دیگ قدرت عاشق نبودن و عاشقانه نوشتن رو ندارم. وسط بیست و چند سالگی نمی تونم به راحتی روی هر حس بچه گانه ای اسم عشق بزارم.
کاش اون دفتر عروسکی بود. نمی تونم بنویسم و حتا سطرهایی از اون دفتر تو حافظه ام جا خشک نکرده. زمان چیز عجیبیه....
در راه...ما را در سایت در راه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 50