همیشه فکر می کردم چیز با شکوهی تو بزرگ شدن هست که باید منتظر بمونم تا اون شکوه و عظمت رو به دست بیارم. بچه گی هام فکر می کردم پانزده سالگی یعنی بزرگ شدن. درست همون سالی که دبیرستانی می شدم و می تونستم از خط راه آهن عبور کنم و به مدرسه ای در طرف دیگه از شهر برم. اون خط آهن توی ذهن من مرزی بود که انگار من رو از دنیای کودکی به بزرگسالی پرتاب می کرد.
وقتی به مدرسه ی اون طرف شهر رسیدم احساس کردم باید منتظر بمونم. منتظر هجده سالگی. حالا هجده سالگی معنای بزرگ شدن می داد. معنی یک آینده ی دور...
من به زودی بیست و پنج ساله میشم. ب ی س ت و پ ن ج ساااال. هیچ وقت به بیست و پنج سالگی فکر نکردم. چون تو پانزده سالگی چهره ی بیست و پنج ساله خودم رو نمی تونستم تصور کنم. از بس که دور و بعید می اومد این بیست و پنج سالگی!
دوستی نوشته بود بیست و پنج سالگی اصلن خوب نیست. چون دیگه نه اونقدر بچه ای که اشتباه کنی و نه اونقدر بزرگ شدی که هیچ اشتباهی نکنی. و من حالا درک می کنم معنی این حرف رو. من به زودی بیست و پنج ساله میشم . و دیگه احساس نمی کنم برای بزرگ شدن زوده. دیگه نمی تونم نقطه ی پرتگاهی به سوی بزرگسالی مشخص کنم. دیگه همچین احساسی ندارم. احساس می کنم اون شکوه و عظمت بزرگسالی رو به دست آوردم. اون شکوه و عظمت تو همین یک جمله خلاصه می شد: "منتظر نموندن".
دیگه انتظار بزرگ شدن رو نمی کشم. انتظار هیچ چیزی رو هم نمی کشم. حالا اونقدری بزرگ شدم که بدونم دنیا قرار نیست جواب انتظارات من رو بده. دنیا هر لحظه در حال جواب دادن به لیاقت های ماست. فهمیدم که هیچ چیز تو این دنیا مجانی نیست. حتی همین بزرگسالی! ما حتی بزذگسالی رو به قمیت از دست دادن کودکی به دست میاریم. و چه ساده لوحانه بود که احساس می کردم من منتظر می مونم و بزرگ شدن جایی خودش رو بهم می رسونه.
در راه...ما را در سایت در راه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51